از خودم
از زندگی
هان؟
شما که نمیدونید من کی بودمو چیکار کردم
تازه این اسمم زیادمه
با هم به خانه ي قديمي رسيدند. از پله هاي سنگي بالا رفتند و پشت ديوار پناه
گرفتند. پسر به ديوار تكيه داد و دختر به پسر. مثل هميشه تنها چيزي كه بود حرفهاي
عاشقانه بود و صحبت از دوست داشتن و ترك نكردن. دختر دست در كيفش كرد .
مدادي را بيرون آورد. پسر را به آرامي كناري زد و روي همان ديواري كه از تماس بدن
پسر گرم شده بود چيزي نوشت. شعري را كه هميشه آهنگش او را به ياد پسر مي
انداخت . به نگاه متعجب پسر خنديد. و گفت : اين شعر رو مي نويسم تا هر وقت
اومديم اينجا با هم بخونيمش و يادمون باشه كه چقدر همديگه رو دوست داريم و چه
قولي بهم داديم.پسر دست دختر را كه مداد داشت گرفت و دو دست مهربان با هم
شروع به نوشتن كردند :
در جان عاشق من شوق جدا شدن نيست
خو كرده ي قفس را ميل رها شدن نيست
من با تمام جانم پر بسته و اسيرم
بايد كه با تو باشم در پاي تو بميرم
عهــدي كه با تو بستم هرگز شكستني نيست
اين عشق تا دم مرگ هرگز گسستني نيست
ديوار سنگي هم از عشقي كه از عمق اين كلمات به درونش نفوذ مي كرد ، گرم شد.
ساعت ديدار تمام شد.و دختر و پسر دوباره دست در دست هم ديوار و خانه و كوچه را
ترك كردند. منتها اين بار با "يك يادگاري بر روي ديوار سنگي".........يادگاري از يك
عشق....
بعد چند سال خاطرات میبرند به همون جا درختا سبز نیستند . هیچ کس نیست .
من هستم وصدای پاهام روی برف که فضا رو پر می کنه همه جا برفه و برف . تمام
خاطرات مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمام رد می شن... اشکم سرازیر میشه
یک لحظه حس می کنم کسی داره میاد زود خودمو جمع میکنم که یه موقعه متوجه
اشکام نشه . کسی نیست صدای باده . حالا تنهای تنهام . گریه امونم نمی ده
....یاد اون یادگاری می افتم نگاش میکنم کم رنگ و نا خوانا شده ولی می تونم
بخونمش حالا زیرش می نویسم .....
آدما از آدما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر می شن
آدما رو عشقشون پا می ذارن
آدما آدمو تنها می ذارن.....
می خواستم ک..ی..ر..مو بزنم بهش
داغ داغ شده بودم
خودشم فهمید
ولی به روش نیاوورد
ای خاک بر سرمن
یه نگاه توی یه دعوا
یه دعوای بچگانه
می خواستیم همو بزنیم
ولی نتونستم
زد تو گوشم
هیچی؟
چرا یه چی بگو
بیدار شدی؟
بیا تو بغلم
آروم سرتو بزار رو شونمو چشاتو ببند
مال من بودی تو فرانک
تا بمیرم
چطوره فرانک؟
تنها نذاز منو
تنها سفر نکن سفر نکن
اگه عروس کسی دیگه بشی من میمیرم
چرا زندگیم به لجن کشیده میشه؟
نه؟
چرا اونجوری نیگا میکنی؟
تو هم ازم بدت میاد؟
هان؟
آره؟
خو منم آدمم
نیستم؟
نه نیستم
چون من عاشقم
ازم میترسه
ازم بدش میاد
من ۲۱ سالمه
یه وبلاگ داشتم که همین الآن حذفش کردم
می خووام از نو شروع کنم